دختر کوچولو
شاهپرک از پنجره وارد اطاق شد ودوری زد وروی میز نشست بالهایش را صاف دردوطرف بدنش گرفت کمی بلند شدولی مثل اینکه تصمیم درستی نگرفته باشد دوباره روی میز نشست این بار بالهایش را جمع کرد.
ادامه مطلبمی دانی؟
می دانی ؟ تقدیم به همسرم
می دانی نهالی که درقلب هر آدمی می کارند اورا درتصرف خود می گیرد اگر آن نهال عشق.
ادامه مطلبراوی دیگر
-
نویسنده از چندنفراز شخصیتهای داستانیاش دعوت کرده بود که درساعتی سه بعداز ظهرروز شنبه درمحل کارش حاضر شوند تا درمورد داستان جدیداش با آنها صحبت کند. میخواست با بعضی از شخصیتهای داستانیاش قبل از نوشتن
ادامه مطلب
دهکده ی جهانی
-
دهکده جهانی
-
بعداز رونق گرفتن کامپیوتر درکشور های پیشرفته وامکان ارتباطات از طریق تلفن روز بروز چالش کمبودی درفناوری ارتباطات جهانی
دیوانه
-
فکر می کند که من دیوانه ام. مرا چند بار بیمارستان روانی برده و شوک زدند حتما فکر می کند که دیکه من عقل از سرم پریده اونمی داند که من می دانم
ادامه مطلب
طلایه افق
تقدیم به همسرم
توسرآمد زمینی
توتللوی امیدی
ادامه مطلب
ناخود
-
ناخود
-
بعداز عبور از تقاطع چند لحظه ای جلوی ویترین کتاب فروشی ایستادم ،نگاهی کوتاه به کتابهای ویترین انداختم و واردمغازه شدم، مستقیم به طرف میز کتابها رفتم وتند و تند درذهنم نام آنها را می خواندم مثل کسی که دراین دنیانباشد هیچ کس وهیچ چیزی
ادامه مطلب
بررسی داستان آتما سگ من صادق چوبک
آثارچوبک اکثرا تلخ و پر از درد می باشد. کندوکاو درسیاه کاری های درون جامعه کارهایش را تلخ وگزندنموده است ولی درسوی دیگر آن نشاطی نیز به همراه دارد نشاطی که تلخی را از بین نمیبرد ولی درجای خودش آدم را به فکر وامیدارد.
ادامه مطلب
سفر عشق
تقدیم به همسرمهربانم
او می رود
ود لم را
می برد تا انتهای تنهائی
آسمان پراز ستاره ست
ادامه مطلب
قاف
((باید تاروشنائی هست حرکت کرد. اگر تاریک شود ...)) ((مگر الان کجا هستیم.))
ادامه مطلب
طوطی
سر چهارراه که پیجیدم نئون قرمز رنگ ازدور خودنمائی می کردتمام نوشته جز نقطه زیر ب می درخشید،(کافی شا ب).
سقوط-۳
ازوقتی که توی چاه افتاده ام هنوز نتوانستم باکسی صحبت کنم تمام افراد این چاه ازصبح تاشب درگیر کاربیهوده می باشند
سقوط-2
وضیعت چاه دقیقا شباهت به ساعت شنی راداشت که تا یک زمان مشخص دانه های شن ازیک طرف به پائین می ریخت
ادامه مطلبسقوط-۱
الان چند روزی یودکه باسرعت روبه پائین می رفتم ،ولی نه شاید چند ماه یاشایدچندسال که همین جور شناور بودم
ادامه مطلبانفصال
آسانسور به طرف بالا می رفت ،ولی درون من پر از درد و التهاب بود، دیروز درجلسه از اوانتقاد زیادی کرده بودم
ادامه مطلباو-۸
ازوقتی که حیاط پادگان پر شده بود ،نگهبان دررابازگذاشته ورفته بود،صدا ی بلند گوی
ادامه مطلباو۷
وارداطاق که شدم نگهبان دررابست وچفت آنرا انداخت اطاق یا زندان از دوپنجره باحفاظ
ادامه مطلباو۶
مراسم با مارش نظامی آغاز شد صف ها شروع به حرکت کردند (او)با فرمانده کل دست
ادامه مطلباو۵
امروز بیست نهم فروردین می باشد روز ارتش از صبح زود خیابان ها بسته بود تردد به
ادامه مطلباو۴
درکه بازشداوبه همراه دو نفراز محافظ هایش وارد سالن شد افرادی که دور میز مشغول
ادامه مطلباو۳
گفتم:من نمی توانم ساکت بنشینم .
احمد درحالی که پرونده هارا به طرف کمد بایگانی می برد.به مجید گفت شایداو راست
او۲
مجید درحالی که میرفت گفت مدتیه که قاتی کرده .ودستهایش را روبه سقف بالا برد وگفت: خدایا کمکش کن.
ادامه مطلباو۱
ازوسط خیابان تند می گذشتم که اورا دیدم از ماشین بنزآبی رنگی پیاده شد.دونفر اورا
افسانه
افسانه
آیاافسانه به معنی وهم وخیال می باشد؟
نه افسانه از حقایقی سرچشمه می گیرد .
رویا یا واقعیت
رویا یا واقعیت
.او نگاهی به من انداخت و گفت .فرق بین رویا واقعیت درکجاست
سلام
با سلام
امروز من عضويت اين سايت را پذيرفتم خوشحالم كه درخدمت دوستان غزيز وبلاگر مي باشم اميدوارم بتوانم دوست خوبي برايتان باشم
جمال
