کارم و نظمیه هم کی شا یاور شاکی بی حفه ش روژی وقتمه گه رد تاتانه ستم وپی ثابت کم که مه اصن ماشین نیرم وماشین سوواری بلد نیم.
چه جوری وتوشک کرد ن؟
نیه زانم.
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٤:٢٠ ب.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
درانتهای شب ستاره سوسومی زد.
شفق درافق می درخشید .
شاید صبح امیدی می دمید.
از فراروی درپایین تر نقطه اتصال زمین وافق هاله ی مردی نمایان شد .
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٩:٤٦ ق.ظ ; ٢۸ آذر ۱۳٩٠
بیاد مردی که زندگی ومرگ را به بازی کرفت
مرگ ایستادو لحظ ای تحمل کرد.
داسش را کناری گذاشت .
شنل را درآورد وبه گیره زد.
ندا آمد: چرا کار را تمام نمی کنی؟
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱٢:۳٧ ب.ظ ; ٢٦ آذر ۱۳٩٠
بارش اشک اش
درانتهای تنهایی
پاییز 90تهران
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٤:٢٦ ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠
آسمان دودی ست .
آسمان سربی ست
اما مادرآسمان سربی
هم هنوز زنده ایم .
با امید به ابری
بارانی ویا شاید بادی
تا تکانی بدهد به این آلودکی.
ما امیدواریم
تازنده ایم امیدواریم.
بودن حتا درآلایندهای زیادی به امید فردا
فردا شاید ....
دیدن شادیها
شاید دیدن امید درچشم یک همشهری
یک دوست
ویا حتا غریبه ای درتنهایی.
جمال عظیمی 15/9/89
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱۱:٢٢ ق.ظ ; ۱٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها:
تقدیم به نوه ی عزیزم کیانا
شاهپرک از پنجره وارد اطاق شد ودوری زد وروی میز نشست بالهایش را صاف دردوطرف بدنش گرفت کمی بلند شدولی مثل اینکه تصمیم درستی نگرفته باشد دوباره روی میز نشست این بار بالهایش را جمع کرد.
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٢:۳٧ ب.ظ ; ٢۱ مهر ۱۳۸٧
تگ ها:
می دانی ؟ تقدیم به همسرم
می دانی نهالی که درقلب هر آدمی می کارند اورا درتصرف خود می گیرد اگر آن نهال عشق.
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ ; ۱۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها:
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ ; ٧ مهر ۱۳۸٧
تگ ها:
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ ; ٤ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها:
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
تقدیم به همسرم
توسرآمد زمینی
توتلولوی امیدی
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ب.ظ ; ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۸:٥۳ ق.ظ ; ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
+ بررسی داستان آتما سگ من صادق چوبک
آثارچوبک اکثرا تلخ و پر از درد می باشد. کندوکاو درسیاه کاری های درون جامعه کارهایش را تلخ وگزندنموده است ولی درسوی دیگر آن نشاطی نیز به همراه دارد نشاطی که تلخی را از بین نمیبرد ولی درجای خودش آدم را به فکر وامیدارد.
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱٢:۳٢ ب.ظ ; ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
تقدیم به همسرمهربانم
او می رود
ود لم را
می برد تا انتهای تنهائی
آسمان پراز ستاره ست
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۳:٢٧ ق.ظ ; ۱٢ تیر ۱۳۸٤
تگ ها:
((باید تاروشنائی هست حرکت کرد. اگر تاریک شود ...))
((مگر الان کجا هستیم.))
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٤:۱٩ ب.ظ ; ۳٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها:
سر چهارراه که پیجیدم نئون قرمز رنگ ازدور خودنمائی می کردتمام نوشته جز نقطه زیر ب می درخشید،(کافی شا ب).
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱:٥۱ ق.ظ ; ٢٧ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها:
ازوقتی که توی چاه افتاده ام هنوز نتوانستم باکسی صحبت کنم تمام افراد این چاه ازصبح تاشب درگیر کاربیهوده می باشند
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٢:۳٤ ق.ظ ; ٢٩ تیر ۱۳۸٢
تگ ها:
وضیعت چاه دقیقا شباهت به ساعت شنی راداشت که تا یک زمان مشخص دانه های شن ازیک طرف به پائین می ریخت
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۳:٠۳ ق.ظ ; ۱٢ تیر ۱۳۸٢
تگ ها:
الان چند روزی یودکه باسرعت روبه پائین می رفتم ،ولی نه شاید چند ماه یاشایدچندسال که همین جور شناور بودم
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۳:٠٧ ق.ظ ; ٥ تیر ۱۳۸٢
تگ ها:
آسانسور به طرف بالا می رفت ،ولی درون من پر از درد و التهاب بود، دیروز درجلسه از اوانتقاد زیادی کرده بودم
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱:۳۸ ق.ظ ; ۱٩ خرداد ۱۳۸٢
تگ ها:
ازوقتی که حیاط پادگان پر شده بود ،نگهبان دررابازگذاشته ورفته بود،صدا ی بلند گوی
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٤:٥٧ ق.ظ ; ٥ خرداد ۱۳۸٢
تگ ها:
وارداطاق که شدم نگهبان دررابست وچفت آنرا انداخت اطاق یا زندان از دوپنجره باحفاظ
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۳:٤٧ ق.ظ ; ٢٠ اسفند ۱۳۸۱
تگ ها:
مراسم با مارش نظامی آغاز شد صف ها شروع به حرکت کردند (او)با فرمانده کل دست
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱۱:٢٠ ب.ظ ; ۱٦ بهمن ۱۳۸۱
تگ ها:
امروز بیست نهم فروردین می باشد روز ارتش از صبح زود خیابان ها بسته بود تردد به
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱۱:۱٠ ب.ظ ; ۱٦ بهمن ۱۳۸۱
تگ ها:
درکه بازشداوبه همراه دو نفراز محافظ هایش وارد سالن شد افرادی که دور میز مشغول
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ٢:٢٧ ق.ظ ; ۱٤ دی ۱۳۸۱
تگ ها:
گفتم:من نمی توانم ساکت بنشینم .
احمد درحالی که پرونده هارا به طرف کمد بایگانی می برد.به مجید گفت شایداو راست
...
ادامه مطلب
تگ ها:
مجید درحالی که میرفت گفت مدتیه که قاتی کرده .ودستهایش را روبه سقف بالا برد وگفت: خدایا کمکش کن.
...
ادامه مطلب
تگ ها:
ازوسط خیابان تند می گذشتم که اورا دیدم از ماشین بنزآبی رنگی پیاده شد.دونفر اورا
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱۱:٠۱ ب.ظ ; ٢ آذر ۱۳۸۱
تگ ها:
افسانه
آیاافسانه به معنی وهم وخیال می باشد؟
نه افسانه از حقایقی سرچشمه می گیرد .
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۱:٥٧ ق.ظ ; ٢٧ آبان ۱۳۸۱
تگ ها:
رویا یا واقعیت
.او نگاهی به من انداخت و گفت .فرق بین رویا واقعیت درکجاست
...
ادامه مطلب
نویسنده :
جمال عظیمی ; ساعت ۳:٠٧ ق.ظ ; ٢٥ آبان ۱۳۸۱
تگ ها: