دیوانه
-
فکر می کند که من دیوانه ام. مرا چند بار بیمارستان روانی برده و شوک زدند حتما فکر می کند که دیکه من عقل از سرم پریده اونمی داند که من می دانم
-
فکر می کند که من دیوانه ام. مرا چند بار بیمارستان روانی برده و شوک زدند حتما فکر می کند که دیکه من عقل از سرم پریده اونمی داند که من می دانم دکتر را با پول اغوا کرده که به من انگه دیوانه بودن رابزند فکر میکند که با این کارها می تواند مرا دیوانه کند من خیلی پیش تر از اینها می فهمیدم که قصد دارد مرا به این وسیله به آسایشگا ه روانی بفرستاد تا دیگران اورا منع نکنند وظاهر را طوری درست کند که همه فکر کنند من دیوانه شدم من حالا حالا صبر می کنم ولی درآخر می دانم چطور بااو برخورد کنم او نمی داند که من مدتها ست که دارای نیرو عظیمی شدم یعنی من برگزیده شدم برای کارهای بزرگ چند بار به او گفتم که این حوادثی که درجهان اتفاق می افتد من وچند نفر دیگر انجام می دهیم زلزله سیل وسقوط هواپیما وقطار واکثر حوداث را من انجام می دهم الان مدتی می باشد که تعدادی مردوزن درتعقب من می باشند آنها می خواهند مرا بکشند اگر از خانه بیرون نمی روم به خاطر این موضوع می باشد درصورتی که او فکر می کنند من خوشم نمی آید که بیرون بروم یا از مردم فراری هستم من بار ها این افراد را پشت درخانه که منتظر خارج شدن من می باشند دیده ام روزها انتظاری می کشند تا شاید من بیرون بیایم وآنها بتواند مرا بکشند. کور خوانن من از این بیدها نیست که بااین بادها بلرزم آن روزی که به زور مرا بیرون بردی تو متوجه نبودی که آنها همه ی راه درتعقیب ما بودند ماشین بنز را می گم که دائم پشت سر ما بودووسط راه وقتی که متوجه شد من فهمیدم به ماشین پژو علامت داد واز آن به بعد پژو مرا تعقیب می کرد وقتی که به تو گفتم تو مرا مسخره کردی واصلا توجه نکردی تا ببینی وقتی که بنز از تعقیب دست کشید گفتی که دیدی مارا تعقیب نمی کرد تو به اشاره آنها توجه نکردی هرچه گفتم که پژو با بنزه جا یش راعوض کردند فقط قهقه زدی وبعداز اینکه پژو جایش را با پیکانه عوض کرد گفتی خب حالا چه می گوی هرچه سعی کرده ام تا به تو بفهمانم که جای اورا پیکان گرفته باز تو قهقه زدی دورمیدان پیکان جایش را به رنو داد وسرکوچه باز رنوه جایش را با آردی عوض کرد ولی تو فقط خندیدی وبه حرف من توجه نکردی این کار های تو درنظرم می ماند تا روز خودش آن وقت از تو انتقام می گیرم وقتی که به تو ثابت کردم نوبت انتقام من می رسد وای به روزت قسم خوردم که به سختی ترا مجازات کنم مگر من چه بدی درحق تو کردم اگر حقیقت را می گویم تو خوشت نمی آید اگر درجمع صحبت می کنم تو تندی می گوی بس هست ونمی گذاری من حرفایم را بگویم همیشه مرا از صحبت کردن منع می کنی مگر من دورغ می گویم خب هرچه که من می گویم عین واقعیت می باشد تو چون خودت کاری از دستت نمی آید حسودیت می شود ومی ترسی همه فکر کنند من از تو باهوش ترم، تو طوری وانمودی کردی که حتا خانوادت فکر می کنند که من دیوانه ام آنها هم بیشتر اوقات درمیان حرفای من می دوند تا نگذارند من صحبت کنم این همه اش کار تو می باشد البته آنها هم به من حسادت می کنند اصلا چشم دیدن مرا ندارند وقتی که می بیند من چه معجراتی انجام می دهم که داتما درتلویزیون پخش می شود حسادتشان گل می کنند ومرا مسخره می کنند وتوهم از این مسئله خوشحال می شوی ولی طوری وانمودی می کنی که ناراحتی درصورت که توی دلت از خوشحالی قند آب می شود من این رفتارت را فراموش نمی کنم تا روزخودش آن وقت دیگه نوبت من می باشد وتو دیگر کاری نیستی خدا خودش شاهد می باشد که تو با من چه کارهای کردی چقدر مرا مسخره کردی . درصورت که خودش این قدرت را به من داده ولی افسوس که برای خودم نمی توانم کاری انجام دهم چند بار خواستم انتقام بگیرم ولی قدرتم درمورد تو کارگر نمی باشد وبه تو نمی توانم آسیبی برسانم حقیقا هم زیاد راضی نبودم که بلایی سرت بیاید آخر من ترا دوست دارم وتودرطی این سالها که باهم زندگی می کردیدم درحقم بدی نکردی خیلی چیزها برایت خریدی وخیلی مسافرتها بردی ولی این آخرا کاری میکنی که من درفکر انتقام باشم چرا نمی خواهیم من را باور کنی آخه مگر من چه چیزی از تو می خواهم فقط یه کمی محبت یه کمی باور یه کمی علاقه که به حرفایم گوش کنی وباورشان کنی نه اینکه مرا مسخره کنی آخه کجا حرفای من دورغ می باشد وقتی که من می گویم این زلزله را من انجام دادم چرا باور نمی کنی می گوی چرا از قبل نگفتم خب چه فرقی می کند چه از قبل بگویم چه از بعد مگر فرقی دارد مهم این است که من توان انجام این کارهارا دارم حالا اول یا آخر گفتند چه فرقی دارد که تواسرار داری باید اول می گفتم وبعد انجام می دادم نمی دانم فقط حسادت می تواند این فکر را به ذهن تو بیاندازد والا چه ربطی دارد که اول یا آخر بگویم مهم انجام کار می باشد چند بار خواستم بلایی به سرت بیاورم تا به فهمی ولی دلم نیامد آخر تو با همه بدهایت باز از دیگران خوبتر ی باز مرا اذیت نمی کنی فقط زبانت تند می باشد توهیچی وقت مرا نزدی وهرچه خواستم برایم خریدی تو خوبی . ولی نه خوب نیستی تواز بدهم بدتری تو دائما مرا مسخره می کنی حتا جلوی دیگران مخصوصا جلوی خانوادت آن خواهرت آنکه همیشه دستور می دهد وقتی که من حرف میزنم دائما می گوید زیاد صحبت نکن والا همه فکر می کنند تودیوانه ای ولی نمی داند که من خیلی با هوش تر از همه ی شماها می باشم من اگر بدبودم خدا مرا برای کارهای بزرگ انتخاب نمی کرد همیشه خدا برای کارهای بزرگ از بندگان بزرگش استفاده می کند آنهایی که با هوش تر می باشند انتخاب می شود نه شما که اصلا هیچی را قبول ندارین وبه همه چیز شک می کنید تازگیها از طرف چند کشور خارجی با من تماس می گیرند از من می خواهند تا این بلایارا سرشان نیاورم باور نمی کنی می دانم تو هیچوقت مراباور نکردی درطی این زندگی چندین ساله مان همیشه به من گفتی که این حرفا را آدمها دیوانه می زند حتا یک بار مراباور نکردی من دیگر قصددارم با تو مثل خودت بر خورد کنم وبه حرفای تو گوش ندهم تو کاری کردی که بچه ها یمان حرفا ی مرا گوش نمی دهند ویا اگرهم من اسرارمی کنم مرا مسخره می کنند دیشب دختر بزرگمان به من می گوید مامان دست از این حرفا بکش آخه تا کی می خواهیم به این حرفا ادامه بدهی هیچ کس با ما رفت وآمد نمی کند خانه مان همیشه خالی وتو فقط درحال خواب ویا فکر کردن می باشی من دیگر از دست تو ذله شدم خدا مرا بکشد از دست تو راخت شوم همه اش کارهای تو باعث می شود اگر تومرا باور می کردی اینها هم مراباور می کردند تو حتا به خاطر بچه هایتمان حاضر به گذشت نشدی وآنها را مثل خودت با من دشمن کردی خدا خودش دراین مورد حکم می کنند دخترت می گوید اگر تاکنون برای من خواستکار نیامد دلیلش من ودیوانه بازی هایم می باشد تو کاری کردی که دخترم به من دیوانه می گوید این درست می باشد تمام شما درحق من بدی کردیدحتا پسرهایت به همین جا هم اکتفا نکردی تو کاری کردی که خواهرها و برادرم وحتا مادرم باورشان شدکه من دیوانه هستم وبتو گفتند ببرد دیوانه خانه بستریش کن آیا اگرمن باتواین کار می کردم خوشت می آمدآیا ناراخت نمی شدی تو چراین کار را با من کردی نمی دانم فقط حسادت می تواند با آدم این کار بکند من اگر بمیرم خون گردن توست چون با من کاری کردی که من جرات نمی کنم مشکلاتم را با تو درمیان بگذارم الان نزدیک به یک ماه می باشد که این کلاغ پشت این پنجره قارقار می کند ومن جرات اینکه با تو صحبت کنم ندارم می دانم که اگر بفهمی دوباره به من می گوی دیوانه او ماموریت دارد تا من را بکشد حتما اونای که مدتها مرا تعقیب می کنند این کلاغ را فرستادند که دائما اینجا قارقار کنند اونا می دانند که یک ماه بعد از قارقار کلاغ من میمیرم آن وقت تو قدر مرا می دانی الان من هرچه بگویم فایده ندارد چون تو اصلا حرف من را باور نمی کنی وقتی که مردم تو تازه می فهمی که من کی بودم همیشه افراد بزرگ بعداز مرگشان مردم قدرشان را می دانند من نمی خواهم بمیرم من هنوز خیلی کارها باید انجام بدهم تو نمی دانی برای تو مشکل است باور کنی که من چه کارهای انجام می دهم من برای چند نفری که مثل من قدرت دارند همیشه پیام می فرستم ودائما با هم درتماس هستیم من تمام مشکلاتم را برایشان تعریف کردم آنها هم از مشکلاتشان برایم تعریف کردند اول فکر می کردم که فقط من مشکل دارم بعدا معلوم شدکه آنها هم با مشکل مواجه شدند.
-
-
یکیشان می گفت که شوهرش از خانه بیرونش کرده والان شش ماه می باشد که دریک آسایشگاه زندگی می کند وتازه فهمیده که تا حالا چقدر اشتباه می کرده اینجا کسی با حرفایش مخالفت نمی کند وهمه آنها حرفای اورا باور می کنند .
-
من که حسودیم شد کاش من هم آنجا بودم تااز دست دیوانه گفتن های توراحت می شدم وراحت
-
می توانستم حرفایم را بگویم .
-
یکی دیگرشان می گفت که من الان یک سال می باشدکه رئیس اینجا می باشم و همه رابه رستگاری دعوت می کنم وهمه به حرفایم گوش می دهند وکسی اعتراض نمی کند و نمی گویند که دورغ می گویم.
-
وسومی می گقت اینجا سرزمین آزادی است و همه آروز دارند که به اینجا بیا یند اینجا کسی با کسی کاری ندارد وکسی به کسی اعتراض نمی کند .
-
از من دعوت کردند که به آنجا بروم وحرفایم را بگویم من دیگر وقت ندارم چون اگر تا فردا این کلاغ اینجا باشد من میمیرم من فقط امشب را وقت دارم شاید تو فقط یک امشب من را باور کنی فقط امشب بخاطر من هم که شده یک امشب مراباورکن فردا دیگر من نیستم وتوتنها خواهی بود فقط امشب باورم کن فقط امشب به حرفایم گوش کند حداقل وانمود کن که باور کردی برای یک عمر زندگی فقط امشب باورم کن ترا به خدا .
-
نه من دیوانه نیستم فردا پشیمان می شوی .
-
صبح که برای نماز از خواب بیدار شد دید که او درگوشه جم شده پتورا از کنارش بلند کرد که رویش را بپوشاند دستش به صورت او خورد مثل یخ بود او با تعجب به او نگاه کرد واورا تکان داد ولی او هیچ حرکتی نداشته .
-
-
جمال عظیمی
نویسنده : jamal azimi ; ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤
تگ ها :
