راوی دیگر

  • نویسنده از چندنفراز  شخصیتهای داستانی‌اش دعوت کرده بود که درساعتی سه بعداز ظهرروز شنبه درمحل کارش حاضر شوند تا درمورد داستان جدید‌اش با آنها صحبت کند. می‌خواست با بعضی از شخصیت‌های داستانی‌اش قبل از نوشتن

 


  • نویسنده از چندنفراز  شخصیتهای داستانی‌اش دعوت کرده بود که درساعتی سه بعداز ظهرروز شنبه درمحل کارش حاضر شوند تا درمورد داستان جدید‌اش با آنها صحبت کند. می‌خواست با بعضی از شخصیت‌های داستانی‌اش قبل از نوشتن وارد مذاکره ‌شود تا درحین داستان برایش مشکلی ایجاد نشود.ولی درست تر است بگویم که همیشه باشخصیت‌های داستان‌ش مشکل داشت ویا بیشتر اوقات درحین نوشتن داستان باکاراکترهایش درگیری ایجاد می‌کردومجبور می‌شدکه آنهایی را که با او هم‌‌ خوانی نداشتن  عوض کند. دیگر به این روش عادت کرده بود ولی این بار می‌خواست از قبل با کاراکتر ها عین هنرپیشه ها قرارداد امضاء کندتا شاید به راحتی بتواند داستان را تمام کند ودربین داستان مجبور نباشد که شخصی‌هارا تغییر دهد چون این کار برایش دردسر زیادی به همراه داشت.قراردادی از قبل آماده کرده وهمراه خودش آورده بود بعضی از کاراکترها قبل از او آمده ودور میز گرم صحبت بودند که اووارد شد.
  • پدر راوی پرسید: چرا برادرم همیشه به من خیانت می‌کنه ؟
  • پیرمرد خنزرپنزری درحالی که طلسم روی بازویش را محکم می‌کرد گفت :چرا خودت رااینقدر آزار می‌دی؟ اواز سه ماه ،  نه ازدوماه و چهار روز، پیش شروع به خیانت کرده.
  • پدر راوی درحالی که از زور خنده شانه هایش می‌لرزید گفت: چرا دروغ می‌گی ، اودرتموم این داستان که بیشتر از یک سال نوشتن‌ش طول کشیده به من خیانت کرده.درحقیقت باید بگم که او درطول زندگی‌ام به من خیانت کرده ،چون شباهت زیاد ما به هم این امکان رابه او داده که به راحتی این کار را انجام بده.او همیشه از فرصت‌ها کاملا استفاده‌ی خودشو کرده.
  • نویسنده قرادادها را برروی میز پرتاب کرد وگفت: کافی است ،کی من اینها را گفتم .
  • پیر مرد خنزرپنزری گفت: خب، من زمانی راکه درداستان خیانت شروع شده رو گفتم .
  • نویسنده گفت : مگر من مجبورم این چرندیات شما را بنویسم. من تصمیم می‌گیرم که چه بگویدوچه نگوید ، شما دیگر زیادی ادا واصول درمی‌آورید هرچه که من برایتان می‌نویسم بگویید نه چیری که خودتان می‌خواهید.مگر من هنوز چیزی نوشته‌ام ؟
  • راوی که در داخل آشپز خانه داشت برای خودش خاکه شیرو نبات درست می‌کردگفت صبر کنید تا من بیام. او به همراه یک لیوان خاکه شیرو نبات به طرف آنها آمد وگفت : نخیر ،شما فقط هرچه راکه من تعریف می‌کنم باید بنوسید، من راوی داستانم ،نه شما.
  • پدر راوی گفت : حالا خوب شد ،دعوا داره چند جانبه می‌شه .
  • پیرمرد خنزر پنزری گفت :ای بابا، اصلا خر ما از کرگی دم نداشت. من حوصله‌ی جواب دادنو نداشتم آخه از صبح تا الان این آقا صد بار از من پرسیده که چرا برادرش به او خیانت کرده. به من چه که برادرت به تو خیانت کرده ؟ برو از خودش به پرس ببین که چرا این کاره کرده.
  • پدرراوی درحالی که شالمه اش را از سرش بر می داشت، گفت:بابا، سرم درد گرفت، به درک که به من خیانت شده من فکرمی کردم شماها رفیق من هستین والا اصلا به شماها نمی گفتم.
  • نویسنده گفت : کی به شما اجازه داد که درمورد خیانت صحبت کنیدمگر من همچین چیزی
  •  نوشته‌ام که شمادارید حرفش را می‌زنید؟من که هنوز داستانم را شروع نکرده‌ام.
  • پیرمرد خنزرپنزری گفت :ای آقا، پدر راوی داشت درد دل می‌کرد ، از خیانت برادرش ناراحته.
  • نویسنده  درحالی که ته قلمش را روی میز می‌کوبید دستی درموهایش کردوگفت: من شمارا به وجود آوردم ،هر چه که دارید من به شما دادم والا شما اصلا وجود نداشتید. حالا برای خودم ادا درمی‌آورید اگر ادامه بدهید من دیگه داستان نمی‌نویسم.
  • راوی که تا حالا مشغول خوردن خاکه شیرو نبات بود لیوان خالی را روی میز گذاشت  وبا دست دهانه‌اش را پاک کرد و گفت :نشدآقای نویسنده ،شما اینجا فقط یک ملا بنویس هستید نه راوی داستان ،خواهش می‌کنم در گفتن داستان دخالت نکنیدهرچه را که من می‌گویم شما بنویسید والا.
  • - والاچی؟
  •  - نگاه کن. من اگر مجبور بشوم یک نویسنده جدید پیدا می‌کنم تا داستانم را بنویسد.
  • - آقای عزیر، وقتی که به کسی زیادی رو می‌دهند ... من اصلا راوی نمی‌خواهم خودم داستان را از زاویه دیگری بیان می‌کنم.
  • راوی درحالی عبای ششتریش را مرتب می‌کرد گفت: بفرمائید، هر کاری می‌خواهید انجام دهید کسی جلوی شمارا نگرفته است.
  • پدر راوی نگاهی به پیر مرد خنزرپنزری کردوگفت : من وشما اگر با اینا همکاری نکنیم اینام اینقدر کرکری نمی‌خانن.
  • راوی با صدا بلند گفت همه ساکت شما باید به حرف من گوش کنید  والا بجای شما از کسان دیگری استفاد می‌کنم .
  • نویسنده از پشت میز بلند شد وگفت :باشما نمی‌شود کار کرداز سالن خارج شد تا وارد اطاق شود، دم دراطاق نگاهی به آنها انداخت وگفت: من بدون شما داستانم را می‌نویسم.
  •  
  • پدر راوی خودکارش را از جیبش در آورد وچند برگ کاغد از وسط میزبرداشته وگفت من خودم داستان را می‌نویسم ومشغول نوشتن شد.
  • پیر مرد خنزرپنزری نیزبا خنده ترسناکی که مو به تن آدم راست می‌کرد کارپدر راوی  را تکرارکرد واوهم مشغول نوشتن داستان شد.
  • راوی گفت : باشد، من برای سایه‌ام روایت می‌کنم .
  • هر یک به یک گوشه خانه رفتن ومشغول نوشتن وروایت کردن شدند .
  • راوی روبه سایه‌اش کرد وگفت: می‌خواهم دل پری خودم را روی کاغذ بیاورم. می‌دانی ،محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه خودم ارتباط بدهم - این سایه شومی که جلو روشنایی روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می‌نویسم بدقت می‌خواند و می‌بلعد - این سایه حتما بهتر از من می‌فهمد !
  • هنوز راوی چیززیادی نگفته بودکه زنگ خانه به صدا درآمد او بلند شدوبه طرف در رفت چند قدم به درمانده نویسنده پیش قدمی کردودرراباز کرد وگفت بفرمائید عموی راوی. وارد شد سلام کرد ومردد به آنها نگاه کرد .
  •  نویسنده پیش دستی کردوگفت خوش آمدی ،بفرمائید .
  • عموی راوی خواست که به طرف اطاق نویسنده برود که  راوی گفت: من داستان شمارا دارم تعریف می‌کنم .این آقای نویسنده همیشه می‌خواهد پیش دستی کند. بفرمائیداینجا
  • عموی راوی مردد به طرف اشاره دست راوی خواست حرکت کند که.
  • پدر راوی که سرورویش را باشال گردن پیچیده بود گفت: باز هم اینا دارند زرنگی می‌کنن. می خان بجای ما درداستان از اشخاص خیانتکار استفاد کنن. روبه عموی راوی کردوگفت: نه شما به من خیانت می‌کنین  بفرمائید بیرون اینجا تا ما هستم هیچ کسی حق نداره از شخصیت دیگری استفاده کنه
  • پیرمرد خنزر پنزری که تا حالا ساکت بودگفت :ای آقا این دیگه پررویی ست، برای خودتون شخصیت تهیه می‌کنین از شخصیت‌های قبلی نمی‌خاین استفاده کنین.
  • نویسنده گفت :عموی راوی را بجای راوی انتخاب کردم .قراراست ایشان داستان را تعریف کند.
  • باز زنگ بصدا در آمد عموی راوی که جلو بود در را باز کرد ننجون بادختر بچه سیاه پوش وارد شدند.
  • سلام من ننجون هستم اینم دخترمه، به آقایان سلام کردی،
  •  دختر سیاه پوش سلام کرد.
  • راوی نگاهی به نویسنده ،بعد نگاهی به پیرمرد خنزرپنزری وپدر راوی انداخت .هرسه با سر اعلام بی اطلاعی کردند .
  • راوی پرسید: خانم کی از شما دعوت کرد که اینجا بیاید .
  • کسی از من دعوت نکرده خود اومدم من یکی از شخصیت‌های داستا نم  من درداستان نقش زیادی دارم مگه از یادتون رفته من مادر لکاته‌ام ، عمه راوی ومادر شیر راوی البته باید نقش این بچه هم زیاد کنین والا من بازی نمی کنم .دست بچه را گرفت وبه طرف سالن حرکت کرد وروی یکی ازمبل ها نشست دحتر سیاه پوش دستش را از دست ننجون درآورد وبا پرشی خودش را درون مبل مقابل انداخت.
  • نویسنده گفت: اگر این اداهارا درنیاوریده بودید این وضیعت پیش نمی‌آمد.
  • زنگ برای بار سوم بصدا درآمد. درکه باز شد شوهر عمه قوزکرده وشال کردن بسته وارد شد وتند به طرف سالن رفت ونگاهی به ننجون کرد وگفت: شما با اجازه کی اینجا اومدین.
  • -                    خودم ،مگه برای هر کاری باید از شما اجازه گرفت .
  • -                    بابا ،دختر بچه سیاه پوش خودش را پرتاب کردن توی بغل شوهر عمه .
  • شوهر عمه درحالی که دختر سیاه پوش را بغل کرده بودخودش را روی یکی از مبل سمت راست ننجون انداخت وگفت :خیلی راه دوری بود. خانم شاید من خوشم نیاد که زنم درداستان شرکت کنه شما باید اول از من سئوال می‌کردی ببینی که من راضی‌ام یا نه .
  • - پس شما هم نباید درداستان شرکت کنین .
  • - خانم ،من شوهر عمه راوی‌ام همیشه درداستانها بزرگ نقش دارم ولی شما چی .
  • - خدا مرگم بده چقدر زود فراموش می‌کنی منم ننجون ،مادر لکاته ،عمه‌ی راوی ومادر شیری راویم ونقشم بیشتر از شما س .نکنه از این موضوع حسودیت شده .
  • راوی خودش به آنها رساند وگفت : ما هیچ کدام به شما احتیاج نداریم اصلا ما هنوز شخصیت های داستانمان را معلوم نکرده‌ایم .
  • نویسنده وارد سالن شدوبا بدجنسی گفت : من از همه شما استفاده می‌کنم بفرمائید توی اطاق .
  • باز زنگ بصدا درآمد.
  •  راوی گفت:باز نکنیدوالا اینجا پر می‌شود از شخصیت‌هایی که می‌خواهند درداستان شرکت کنند.
  • درحالی که راوی داشت صحبت می‌کرد،دختر سیاه پوش دررا باز کرد.داروغه ومرد قصاب.به همراه سگ زردو دو یابوی سیای لاغر یابوهای تب لازمی که سرفه‌های عمیق خشک می‌کردبا دولاشه گوشت وارد شدن دختر سیاه پوش خودش  به مادرش چسبان وننجون به شوهر عمه گفت این سگه رو بیرون کن.
  • راوی رفت تا دررا ببند که ناگهان در با شتاب زیادی به دیوار خورد وکالسکه نعش کش وپیرمردقوزی سوار بر آن وارد شدودرکنار سالن توقف کرداز پشت کالسکه  نعش کش بوگام داسی،زن اثیری، لکاته ،برادر لکاته ،حکیم باشی با سه قبضه ریش، میرغضب ،پیرمرد قاری با کتابی زیر بغل ،رجاله‌ها، سیرابی فروش، و گزمه ها مست درحالی که زیر لب می خواند
  • ( بیا بریم تا می خوریم ، شراب ملک ری خوریم ، حال نخوریم کی بخوریم ؟) خارج شدند.
  • زن اثیری انگشت سبابه دست چپش را بحالت تعجب به لبش گذاشته بودو گل نیلوفرکبودی دردست دیگرش مستقیم به طرف کاناپه‌ای سمت چپ  ننجون که زیر پیشخوان آشپزخانه بود رفت ورویش دراز کشید وچشمهایش را بست درروی پیشخوان آشپزخانه یک کارد دسته استخوانی که رویش خون دلمه شده و یک بغلی شراب کهنه و دوشمعدان روشن بودو دو مگس زنبور طلایی دور ا و جلو روشنایی شمع پرواز می‌کردند. راوی جلوی کاناپه که پر بود از نقاشی های پاره شده نشست ومشغول نقاشی از صورت زن اثیری شد.
  •  
  • لکاته با پیرمرد قوزی که کوزه‌ی راغی دردستش بود مشغول صحبت کردن بودند وحکیم باشی با سه قبضه ریش  مشغول دستور جوشانده بود(یک عدد فلوس ، دو مثقال پرزوفا، چهارسیر پرسیاوشان ومقداری بخور کندوزرنیخ) وننجون داشت جوشانده درست می‌کرد . پیرمرد قاری از پشت کالسکه نعش کش داشت چمدان بزرگی خارج می‌کرد و خنده خشک وزننده‌یی می‌کرد که مو به تن آدم راست می‌ایستاد.
  •  دروسط سالن مار ناک چنبره زده ودرجلویش بوگام داسی درحالت رقاصی بود پدرراوی که مثل کارتنک با موی سروریش سفیدشده درکنارستون  نشسته وداشتن رقص بوگام داسی را نگاه می‌کردن که چشمان زن اثیری باز شد ونگاهی به بوگام داسی انداخت .راوی از ترس نقاشی را درقوطی حلبی قایم کرد لکاته که جلوی آینه داشت با صورتش ورمی‌رفت خودرا پست سر مرد قوزی پنهان کرد.
  • پست پنجره پیرمرد بساط فروش جلویش بساطی پهن کرده بود . توی سفره او یک دستغاله ، دو تا نفل ، چند جور مهره رنگین ، یک گز لیک ، یک تله موش  ؛ یک گازانبر زنگ زده ، یک آب دوات کن ، یک شانه دندانه شکسته، یک بیلچه و یک کوزه لغابی گذاشته که رویش را دستمال چرکی انداخته بود. واز دور دست صدای فروشنده ای می‌آمد که می‌خواند : (صفر ابره شاتوت!).
  •  
  • نویسنده فالگوش پشت در اطاق داشت به حرفای راوی گوش می‌کرد وتندتند می‌نوشت.
  •  عموی راوی دربالای سالن روبروی آشپزخانه  که بیشتر شبه مقبره بود برروی مبل بزرگی نشسته بود به داروغه دستورداد  تا سر نویسنده را از تنش جداکندداروغه به میر غضب اشاره کرد  گزمه‌های مست به طرف نویسند آمدند تااورا برای مراسم گردن زدن ببرند .نویسنده پیش دستی کرد وخودرا به راوی رساند ودرجلوی پای او زانوزد واز او خواهش کرد از گفتن بقیه‌ی داستان خوداری کند .نویسنده به راوی قول داد که دیگر هیچ وقت بجای اواز راوی دیگری استفاده  نکند .
  • راوی روبه عمویش کرد و گفت : دیگر احتیاجی به گردن زدن نویسنده نیست.
  • عموی راوی درحالی که  شالمه اش را درست می‌کرد گفت : شما چرا دخالت می‌کنین ؟
  • راوی گفت : من که هنوز گردن زدن نویسنده را روایت نکرده‌ام.
  • عموی راوی خنده ‌ خشک وزننده‌یی که موبه تن آدم راست می‌شدکرد وگفت: نویسنده منو برای راوی داستانش انتخاب کرده پس این داستان را من روایت می‌کنم نه شما.اگر بخای بامن یک به دو کنی دستور می‌دم که گردنتو بزنن.
  • راوی نگاهی به نویسنده کرد وگفت:ببین ، خودت از او دعوت کردی تا راوی داستانت شود.
  • میر غضب کارد دسته استخوانی رااز روی پیشخوان برداشت وبه گزمه‌های مست گفت دست وپایش را محکم ببندید تا تکان نخوره.
  • نویسنده رو به داروغه کرد وگفت جناب داروغه گردن من را نزنید من بقیه داستان را از روی روایت عموی راوی می‌نویسم.
  • راوی گفت: مگر می‌شود .من اینجا راوی هستم.
  • عموی راوی گفت: به شرطی که هیچ گونه دخالتی نکنی.
  • نویسنده تند تند گفت :باشد ،باشد، هرچه شما گفتید من می‌نویسم مثل ملا بنویسها
  • عموی راوی  با دستش به میر غضب اشاره کرد .
  • گزمه‌های مست دست وپای نویسنده را باز کردن .
  • عموی راوی نگاهی به راوی انداخت وگفت : می‌خای ادامه بدی یا نه؟
  • راوی گفت: با زور که نمی‌شود داستان روایت کرد.
  • عموی راوی گفت شما بنشنین وببنین که چطور می‌شه با زور روایت داستانو تغیرداد.
  • راوی روبه عموی راوی کرد وگفت: من برای سایه‌ام روایت می‌کنم .
  • عموی راوی با تندی گفت: درروایت من دخالت نکن برای هر پدر سوخته‌ای که خواستی روایت کن.
  • راوی درگوشه سالن نشست وباسایه خودش شروع به صحبت کرد: می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا ، نه ، شراب آنرا ، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم.
  • سایه خنده‌ی چندشناکی کرد وگفت :بسه دیگه. چرا اینقدردروغ و دونگ سرهم می‌کنی آخه مگه آدم عاقل  برای سایه‌اش حرف می‌زنه؟ این روایت تو سالهاست که باعث درگیری شده تا کی می‌خای برای سایه‌ات حرف بزنی تو اصلا متوجه نیستی که  بر سر این روایت چقدر کاغذ سیاه شده، تازه هنوز که هنوزه خیلی از توبرزگترها نمی‌دانن معنای این روایت چه بوده.
  • ضمنا اگر هم قراراست  چیزی به خورد بنده بدی باید شراب آن باشه نه عصاره . عصاره به
  •  چه دردم می خوره، باز با شراب می‌شه مست شد .
  • راوی بغلی شراب را از روی پیشخوان برداشت و یک جرعه نوشیدویک پیاله هم به سایه اش دادو گفت : این ارثیه مادرم، رقاصه معبد لینگم بوده.
  • سایه وافورش رااز کنارمنقل برداشت ونقاشی رو جلویش گذاشت و چند پک وافور کشید و در عالم خلسه بعکس خیره شد کم کم افکارش ، دقیق بزرگ و افسون آمیز شد ، در یک حالت نیمه
  • خواب و نیمه اغما فرومی‌رفت دید قصاب داره لکاته را با گزلیک تکه تکه می‌کندوبه مردم می‌فروشد.
  •  
  • عموی راوی به داروغه گفت : اینجا دارند تریاک می کشن. آن هم جلوی ما .
  • با اشاره سر داروغه ،دوگزمه مست سایه راگرفتن ودست پایش را بستند میر غضب با کارد دسته استخوانی که رویش خون دلمه شده بود سر سایه را از تن جدا کرد.
  • راوی که تازه مستی شراب از سرش پریده بودسر سایه‌اش رادید که از تن جداو جلو پا عموی راوی افتاده است. راوی حیران به عمویش نگاه کردواز ترس چیزی نه گفت.
  • پدرراوی که کنار مارناک نشسته بود دست بوگام داسی را گرفت ونشاند.
  • عموی راوی روبه بوگام  داسی کرد وگفت : چرا نمی‌رقصی.
  • پدرراوی از جایش بلند شد به طرف عموی راوی رفت دوگزمه مست جلویش را گرفتن .
  • عموی راوی گفت : من شوهر بوگام داسی هستم نه تو .
  • پدر راوی از زور خشم به او پیشنهاد داد که آزمایش مارناگ را انجام بدهیم .
  • عموی راوی با خنده چندشناکی گفت: من اینجا دستور می دهم نه تو وبا دست به میر غضب اشاره ای کرد.
  • میرغضب با کزلک دسته استخوانی سرش را جدا کرد.
  • بوگام داسی از ترس شروع به رقصیدن کرد، رقص مار ناک .   
  • گزمه‌ها به طرف ننجون می‌رفتن که راوی خودش را به عموی راوی رساند وگفت : عموی جان! عمه‌ام که بجای مادرم هست نکشید من در تمام  این روایت مادرم را ندیده ام .میرغضب ننجون راکه روی زانوهایش نشسته بود گردن زد.
  • گرمه‌های مست نفر بعد پیرمردقوزی را آوردندوبعد پیرمرد قاری  ، شوهر عمه ، ودختر سیاه پوش، پیرمرد بساط فروش،سیرابی فروش، رجاله ها، لکاته ،حکیم باشی، بردار لکاته، داروغه ، ،سگ ویابو ومردقصاب را هم به جرم گوشت آدم فروختند، ویکی از گزمه های مست وبعد گزمه مست دوم را گردن زد.
  • عموی راوی به طرف میر غضب رفت وگزلیک را از سر کمرش درآورد  وگفت :دوزانو بنشین، میر غضب نشست واوگردن میر غضب را زد.
  • عموی راوی نگاهی به راوی کرد وگفت : خب حالا نوبت توس که گردن بوگام داسی را بزنی .
  • بوگام داسی نگاهی به راوی انداخت وگفت: من مادرتم ، برات ارثیه گذاشته‌ام، منو نکش.
  • راوی گفت :تو به پدرم خیانت کردی . کارد دسته استخوانی که خون دلمه شده رویش بود برداشت وگردن بوگام داسی را زد.
  • عموی راوی از جایش بلند شد وبسوی راوی آمد، راوی دوزانو جلوی عمویش نشست وگفت زود تمامشُ کن.
  • عموی راوی گفت :خیلی عجله داری؟نمی خای بدانی که چرا همه رو گردن زدم.
  • راوی گفت :نه
  • عموی راوی خنده خشک وزننده‌یی ‌کردکه مو به تن آدم راست می‌ایستادزدوگفت:
  • می خام این داستان روتموم کنم ،تا کی بایدمردم  از این موضوع صحبت کنن. می‌دادنی چقدر دروغ ودونگ نوشته شده هرکسی برای خودش یه نقدی درمورد این داستان می‌نویسدویا ترجمه دیگری ازش می‌شه .یکی می‌گه که داستان فانتزی است.بسه دیگه نمی‌خام گسترش پیدا کنه هر روز یه مطالب تازه، این کتاب صدبرابر خودش نقد براش نوشتن تاکی باید ادامه داشته باشد،مثل عشقه مهر گیاه شده همه جا خودشو می‌چسبونه .من با این کار تمومش می‌کنم وقتی که تمام شخصیت‌ها را نابود کردم .دیگه درمورد داستان بی کاراکتر کسی چیزی نمی‌نویسه، خود به خود ازبین می‌ره. چون من بجای شحصیت‌هایش از کسانی دیگری استفاده می‌کنم، اصلابه کلی تغییرش می‌دم ،آن وقت بنینم بازم درموردش چیزی نوشته می‌شه ؟
  • راوی که گونه‌هایش سرخ و رنگ گوشت جلو دکان قصابی شده بودم حس می‌کرد که این دنیا برای او نبود ، برای یکدسته آدمهای بی حیا ، پررو ، گدامنش ، معلومات فروش چاروادار و چشم ودل گرسنه بود . برای کسانی که بفراخور دنیا آفریده شده بودند واز زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می‌جنباندند گدائی می‌کردند و تملق می‌گفتند.
  • عموی راوی کارد دسته استخوانی که رویش خون دلمه شده بود به گوشه‌ای انداخت وگفت : اگه تورو بکشم راحت می‌شی ، توباید سزای اعمالتو ببینی تا بار دیگر داستان ‌های اینجوری روایت نکنی .
  • اوباچابکی خودش را بر روی نشیمن کالسکه انداخت و به زن اثیری گفت: بلند شو تمام شد. زن اثیری چشمایش را باز کرد واز روی کاناپه بلند شد کوزه راغه وشمعدان روشن را از روی پیشخوان برداشت وکنار عموی راوی نشست دو مگس زنبور طلایی روی سرشان پرواز می‌کرد.
  •  راوی که از حیرت چشمانش از حدقه بیرون زده بود گفت:این خیانت است .
  • عموی راوی درحالی که سینه‌ی پشم آلوده‌اش را می‌خارند  به راوی گفت : من و زن اثیری مدتا س که با هم این نقشه رو کشیدیم . توبروبا نقاشی‌ات خوش باش.
  • راوی گفت :شما که هیچ وقت هم دیگر را ندیده‌بودید.
  • عموی راوی گفت : آن روز که از شکاف رف ‌ی خانه‌ات زن اثیری را دیدی ؟ داشت به کی گل می‌داد؟
  • راوی کمی فکر کردو گفت پس چرا آن شب به خانه‌ی من آمد .
  • عموی راوی گفت : اون نقشه بود تا ترا گمراه کنه.
  • اما من اورا با کارد دسته استخوانی تکه تکه کردم .
  • نه تو فکر می‌کنی این کاررا کردی ، توآنقدرمجنون بودی که نفهمیدی وقتی که برای آخرین بارزن اثیری چشمانش را باز کرد توآنقدر درنقاشی محو شدی که زن اثیری جایش را با یک لاشه گوشت عوض کرد وتو نفهمیده وبعد آن را که تکه تکه کردی ،بعدم آن حمال، پیرمرد قوزی که با نعش کش اومد ،من فرستاده بودم.                                                                                      
  • راوی که از زور ناراحتی داشت دیوانه می‌شدگفت : وقتی که تو عموی من، به بردار خودت    خیانت می‌کنی من دیگر چه انتظاری باید داشته باشم  .                                                                                                 عموی راوی گفت :حالا دیدی که کل داستان رو عوض کردم .
  •  راوی که مثل یک کنده هیزم تر که گوشه دیگدان افتاده و بآتش هیزمهای دیگر برشته و ذغال شده ، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم دیگران خفه می‌شد. دادزد: تو خائنی. ولی بدان یادگار چشم های جادویی یا شرارهء کشنده چشمهایش در زندگی من همیشه خواهدماند.
  • شلاق در هوا صدا کرد ، اسبها نفس زنان براه افتادند. خیزهای بلند و ملایم برمی داشتند. پاهای آنها آهسته و بی صدا روی زمین گذاشته می‌شد. صدای زنگوله ی گردن آنها در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بوداز دربیرون رفت و در میان خانه های خاکستری رنگ باشکال سه گوشه، مکعب و  منشور و با پنجره های کوتاه و تاریک بدون شیشه ناپدید گشت.

  
نویسنده : jamal azimi ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
تگ ها :


style='vertical-align:middle; border:0' />